Entries categorized as ‘مونولوگ’
.

دلم تنگ است
دلم مي سوزد از باغي که مي سوزد،
نه بيداري،
نه ديداري،
نه دستي بر سر ياري.
مرا آشفته مي سازد،
چنين آشفته بازاري …
دستهها: به ری را · عکس · عکس های من · مونولوگ
بر چسب ها: birds, Photo, poem, شعر, عکس
من از حدیث دیو و دوری از تو می ترسم، ری را!
دستهها: به ری را · مونولوگ
- آقا کتابای خوبی ندارین که عطفش، درست میگم؟ عطفش زرد باشه؟ صد تا، کتابای پر ورق و چاق، صد تام آبی، صد تام سبز.
(رو به شوهرش) هم کتابه، هم شیکه. هم جای کاغذ دیواری، زیاد گرونترم در نمی آد.
جسدهای شیشه ای – مسعود کیمیایی- نشر اختران
دستهها: مونولوگ · کتاب
بر چسب ها: مسعود کیمیایی, کتاب, جسدهای شیشه ای
.
.
«بیل قورباغه است. اون کاملا و سراپا قورباغه است. فکر می کردم بالاخره یک موقعی از پوشش مرطوب خال خالی سبز و قهوه ای خودش بیرون می آد و در لباس درخشان و سفیدفام شاهزاده ها ظاهر می شود. اما اون یه قورباغه خالصه. به همین خاطر سرخورده شدم. یا پل را بیش از حد جدی گرفتم یا تاریخ را. در هر دو صورت اشتباه بزرگی مرتکب شده ام. این طوری شد که به اینجا رسیدم. سرخورده شده ام و بدون شک باز هم سرخورده خواهم شد. سرخوردگی کامل. این طوریه. گوشت لخم وسط اتاق. پاهای قورباغه روی زمین.»
دستهها: ادبیات · مونولوگ · چنین گویند بزرگان · کتاب
بر چسب ها: donald barthelme, Snow withe, کتاب, دونالد بارتلمی, سفید برفی
.
.
آقا صیاد میگه اگر تو هم زمان جوونی ما بودی و با هاسلبلاد 5 کیلویی عکس می گرفتی، اینجوری شکم بهم نمی زدی.
امشب که داشتم کتابخونه را مرتب می کردم چشمم افتاد به یکی از محبوب ترین کتابهام که مدتها بود ورقش نزده بودم . کتاب مستطاب “
Picture Of Times: a century of photography from the New York Times ” . خداییش با دیدن عکس روی جلد و هیبت دوربینهای سنگین هاسلبلاد بی اختیار یاد حرف آقا صیاد افتادم. منی که حالا با حمل هر روزه کوله عکاسی ام که با یه بدنه و دو تا لنز و لب تاپ وزنش نهایتا شش کیلو، دچار مشکلات مفصلی و دیسک گردن قریب الوقوع هستم اگر در آن دوران عکاسی می کردم مطمئنا عمر عکاسی ام به یکسال هم نمی رسید و در همان سال اول به ملکوت سفلی عروج می کردم. به هر تقدیر باید خوشحال باشم که خدا تنبل ها را دوست دارد و برای راحتیشان مهندسین الکترونیک و دیجیتالی می آفریند که هر روز دارند دوربینها و لنزها را سبکتر می سازند.(نمونه بازر خودمحور عالم بینی)
اما از همه این شوخی ها که بگذریم وزن سنگین دوربینها و لنزها – و البته لب تاپ ها که بدلیل اهمیت زمان مخابره تصاویر ناچار از حمل مداومشان هستیم – تنها بخشی از حرفه واقعا سخت و پرخطر عکاسی خبری یا بقول جماعت فرنگی، فتوژورنالیسم است. باید حداقل یکبار با کاروان سفر یکی از مقامات همراه شوید و یا برای عکاسی از یکی از پدیده های سیاسی اجتماعی مثل تجمعات و راهپیمایی های اعتراض آمیز، آفیش شوید تا شیرفهم شوید چه عرض می کنم.
.
پ.ن:
- عرض ارادت بیکران به محمد صیاد عزیز که عکسهایش بیش از خودش مشهورند و بزوی بیشتر از او خواهم نوشت.
- این کتاب را از دست ندهید. قیمتش در آمازون 22 دلار است و البته بنده یک نسخه دست دومش را با هزار و یک چرب زبانی 13 هزار تومان از یکی از دست دوم فروشی های خیابان انقلاب خریدم.
دستهها: عکاسی · مونولوگ · کتاب
بر چسب ها: فتوژورنالیسم, محمد صیاد, نیویورک تایمز, هاسلبلاد, کتاب, دوربین دیجیتال, عکاسی, عکاسی خبری
.
.
…. چیزی متولد می شد!مادر ، قبلا گفته بود که وقتش است. وقتش بود.سه تا از تخم ها ترک بر داشته بود. ما، من و گلچهره، شکافته شدن یک پوسته را دیدیم و جوجه اردکی که متولد می شد.و پوسته ای دیگر و جوجه اردکی دیگر را ….مادر مرا واداشته بود به مواظبت اردک های کرچ که در مرغدانی نیمه تاریک گوشه ی حیاط، روی تخم ها خوابیده بودند.. حالا من و گلچهره در مرغدانی بودیم.
فکرش را هم نمیکردم که روزهای زیادی به تنهایی مراقب اردک ها بوده ام، هیچ احساس مالکیت نمیکردم.انگار گلچهره از روز اول سهم داشته است. احساس می کردم جوجه ها مال هر دوی ماست، اصلا مال اوست و من هم می توانم لذتشان را ببرم. هنوز نمی دانستم عاشق شده ام و این عشق است که آدمی را بخشنده می کند.
*
شنیده بودم شاه عباس با اسب از پله های مارپیچ عالی قاپو بالا می آمده است.
حالا من اسب شده بودم واز پله هابالا می جهیدم و شیهه می کشیدم.حتی یک بار شاه عباس را چپه کردم بر پله ها.
گلچهره غش کرده بود از خنده. تا او می خندید، از اسب بودن خسته نمی شدم.در تمام کاخ عالی قاپو، انگار فقط من بودم و او، هیچ کس دیگر نبود انگار، نه خانواده ی او، نه خانواده من، انبوه جمعیت مسافران نوروزی هم نبودند انگار.فقط من بودم و او انگار، همه ی دنیا مال ما بود.
در اتاق های تو در توی بالای کاخ، در خیال من، گلچهره شده بود یکی از آن معشوقه های مینیاتوری نازک اندام جام به دست نقش دیوار، و من یکی از آن عاشقان شیدای پریشان زلف که می خواست جام از دست معشوق بستاند.
وقتی گلچهره پرسید آن جا کجاست؟ از نقش دیوار کنده شدم و به “آن جا” نگاه کردم که حیاط زندان شهربانی بود و از بالای کاخ دیده می شد. زندانی ها که در آفتاب بهاری پرسه میزدند، که از بالا چقدر کوچک می نمودند.
وقتی از پلکان مارپیچ پایین می رفتیم، گلچهره خواست باز اسب شوم. شدم.
به خاطر خنده ی او حاضر بودم خود خود اسب بشوم.
هنوز نمی دانستم عاشق شده ام و این عشق است که آدم را اسب می کند.
*
در ظریف ترین آبی زار جهان گم شده بودیم. من او را گم کرده بودم. فریاد زدم: گلچهره!صدایم به سقف بلند و مدور زیر گنبد مسجد شیخ لطف الله خورد و پژواک نام او مانند موجی معطر برگشت و خورد به صورتم، نه یک بار، نه دوبار، …. وقتی امواج پژواک نام او همه ی وسعت آبی زار را عطرآگین کرد، از پشت ستونی حجیم سرک کشید. بعد آمد کنار من و رو به بلندای سقف، با صدای بلند گفت: “من اینجام!”
و او آن جا بود، کنار من. باز نوبت من شد، فریاد زدم: گلچهره!
…. و هنوز نمی دانستم این پژواک عشق است.
(کودکی نیمه تمام – کیومرث پوراحمد)
دستهها: ادبیات · عکس های من · مونولوگ
بر چسب ها: کودکی نیمه تمام, کیومرث پوراحمد, عکس, عشق
فوریه 22, 2008 · ۱ دیدگاه
 
Ù
ÛØ±Ø²Ø§ Ù
Û Ú¯ÙØª:
اÛÙ Ú©Ù Ø¨ÙØ´Øª کجا Ø¨ÙØ¯Ù Ù Ú©Ø¬Ø§Ø³ØªØ Ø®Ø¯Ø§ عاÙÙ
است
اÙ
ا جÙÙÙ
جÙÙÙ
Û Ú©Ù Ù
Û Ú¯ÙÛÙØ¯ ÙÙ
ÛÙ Ø§ÙØ¶Ø§Ø¹Û است Ú©Ù Ù
Û Ø¨ÛÙÛØ¯.
(Ø²ÙØ¯Ù ÛØ§Ø¯ ØØ³ÛÙ Ù¾ÙØ§ÙÛ)
دستهها: به ری را · عکس های من · مونولوگ