lightstalker

در مرگ خود مکوش

ژوئن 25, 2008 · یک نظر بنویسید

.

دوران عشق و شور گذشت
ای دل هوای یار مکن
بر دوشِ عشق‌های کهن
اندوهِ نو سوار مکن
می‌دانمت که پیر نه‌ای
آرام و گوشه‌گیر نه‌ای
اما مرا به پیرسری
از عشق شرمسار مکن
خواهی هوای یار کنم
در پاش گل نثار کنم
جز برگ زرد نیست مرا
پاییز را بهار مکن
افزون تپیدنت ز چه بود؟
چابک دویدنت ز چه بود؟
پای شتاب نیست مرا
از دست من فرار مکن
گیرم کسی ربود تو را
من باز جویمت به کجا؟
بیزارم از جدال، مرا
درگیرِ کارزار مکن!

گوید دلم که «لاف مزن
با من دم از خلاف مزن
تو کیستی که دم بزنی
دعوی به‌اختیار مکن!»…
در عشق، ناخدات منم
در شاعری صدات منم
ای مبتلا! بلات منم
ما را به کم ‌شمار مکن!»

گویم: نه کمتر از تو منم
در کارِ عاشقی کهنم
هرچند پیر، شیرزنم
تعجیل در شکار مکن
یاری که دوست داشتمش
با خاک واگذاشتمش
اکنون مرا که آنِ ویم
با غیر واگذار مکن»!
تیغی ز روزگارِ کهن
جا کرده خوش به گنجۀ من
در مرگ خود مکوش و مرا
ملزم به انتحار مکن!

سیمین بهبهانی

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

دسته‌ها: ادبیات · عکس · عکس های من · کتاب
بر چسب ها: , , , , ,

0 responses تا اینجا

  • There are no comments yet...Kick things off by filling out the form below.

یک نظر بنویسید