lightstalker

محتوای مارس 2008

از چاله به چاه

مارس 31, 2008 · یک نظر بنویسید

اگه بخوای از هر حادثه ای به عمد فرار کنی، می افتی تو یه بزرگترش. راست بگی و دروغ نگی… همون حادثه کمکت می کنه، کم دردسرتر از کنارش رد بشی.

.
جسدهای شیشه ای – مسعود کیمیایی

دسته‌ها: ادبیات · به ری را · تاملات
بر چسب ها: ,

حلزون هایکوها

مارس 30, 2008 · یک نظر بنویسید

.
 Ebrahim Heidari
ای حلزون!

سوز پاییز آمده

کوهستان فوجی سپیدپوش شده

خودآموز کوهنوردی به کارت نمی آید

گول هایکو را نخور

با ما بمان

دسته‌ها: عکس های من
بر چسب ها: , , , , , ,

من زخم خورده بودم

مارس 30, 2008 · یک نظر بنویسید

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها، تنها بجرم این که

او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

محمدعلی بهمنی

دسته‌ها: ادبیات · به ری را
بر چسب ها: , , ,

معیشت

مارس 29, 2008 · یک نظر بنویسید

.
Ebrahim Heidari
پنج شنبه بازار روستای گلوگاه – 8 فروردین 87

دسته‌ها: عکس · عکس های من
بر چسب ها: , , , ,

My Baby Shot Me Down

مارس 28, 2008 · یک نظر بنویسید

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
“Remember when we used to play?”

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he’s gone, I don’t know why
And till this day, sometimes I cry
He didn’t even say goodbye
He didn’t take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down…
*
I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
“Remember when we used to play?”

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he’s gone, I don’t know why
And till this day, sometimes I cry
He didn’t even say goodbye
He didn’t take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down…
*
Nancy Sinatra(Kill Bill soundtrack)(Kill Bill soundtrack)

دسته‌ها: ادبیات · به ری را
بر چسب ها: , ,

بگو رفته است شمال

مارس 25, 2008 · یک نظر بنویسید

امروز هم کسی اگر صدايم کرد

بگو خانه نيست

بگو رفته است شمال

می خواهم به جنوب بينديشم

می خواهم به آن پرنده خيس ، به آن پرنده خسته

به خودم بينديشم

گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريه های بی وقفه ام پنهان کنم

همين خوب است

همين خوب است

سید علی صالحی – نامه های ری را

پ.ن: باز هم مسافرم، این بار شمال…

دسته‌ها: ادبیات · به ری را
بر چسب ها: , ,

نوروز در شلمچه

مارس 25, 2008 · یک نظر بنویسید

دسته‌ها: عکس های من
بر چسب ها: , , , , , , ,

بهار آمده است

مارس 17, 2008 · ۱ دیدگاه

.
sky02.jpg
پرنده گفت: چه بوئی، چه آفتابی،آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.”

پرنده از لب ایوان پرید،مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده،آه،فقط، یک پرنده بود.

فروغ فرخزاد
.
پ.ن: راهی سفرم. به سوی جنوب. بسوی جنوب ترین جنوبها. شاید که هرم آفتابش استخوانهای این شب زده فسرده را گرم کند. اگر زنده برگردم عکسها و حرفهای بسیاری برایتان خواهم داشت. عید -هم اگر دارید- بر شما فرخنده و قرین بهترینها باد.

دسته‌ها: ادبیات · به ری را · عکس · عکس های من
بر چسب ها: , , , , ,

بانوی شعر ما

مارس 16, 2008 · یک نظر بنویسید

بانوی شعر ما رو باش

چه شاعرونه راس راسی

عشوه و فال حافظو

رو هم میده یه عباسی

شاهکار بینش پژوه – روسپیان باکره

دسته‌ها: ادبیات · به ری را · تاملات
بر چسب ها: , , , , ,

قاصد بهار

مارس 15, 2008 · یک نظر بنویسید

.
Ebrahim Heidari

حاجی فيروزه، بعله!سالی يه روزه، بعله!

همه می دونن بعله

من نمی دونم؟! بعله

عيد نوروزه، بعله

سالی يه روزه، بعله

ارباب خودم سلام عليکمارباب خودم سر تو بالا کن

ارباب خودم به من نيگا کن

ارباب خودم لطفی به ما کن
ارباب خودم بزبز قندی
ارباب خودم چرا نمی خندی؟!

بشکن بشکنه بشکن!
من نمی شکنم بشکن
اينجا بشکنم يار گله داره
اونجا بشکنم يار گله داره
اين سياه چقدر حوصله داره

حاجی فيروزه …………..

حاجی فيروز از پيشقراولان و پيام آوران نوروز است که در آخرين روزهای سال با آرايش عجيب به کوچه و خيابان می زند و با ترانه خواندن، رقصيدن، تنبک زدن و بازی در آوردن موجب شادی مردمان می شود.

اين قاصد بهار بر خلاف عروسان چمن سياه است و اگر نباشد روی خود را سياه می کند و جامه سرخ می پوشد و زنگوله به خود می آويزد تا خبر دهد که بهار در راه است.

ظاهرا اين سياهی بايد نماد سرما و سياهی زمستان باشد اما مهرداد بهار می گويد « حاجی فيروز بازمانده آيين بازگشت ايزد شهيد شونده يا سياوش است. چهره سياه او نماد بازگشت او از جهان مردگان است و لباس سرخ او نيز نماد خون سرخ سياوش و حيات مجدد ايزد شهيد شونده، و شادی او شادی زايش دوباره آنهاست که رويش و برکت با خود می آورند ». ( ۲ )

علی بلوک باشی در « نوروز، جشن نوزايی آفرينش » نخست از آتش افروزها سخن به ميان می آورد که در ايام نوروز با آتش بازی ( مشعلی در دست داشتند و در آن می دميدند ) و خواندن شعر و تصنيف و رقص و پايکوبی و شيرينکاری مردم را می خنداندند و سرگرم می کردند. مردم نيز به آنها انعام می دادند.

سپس حاجی فيروز را جانشين آنها می داند و می نويسد « در اين زمان آتش افروزها جای خود را به حاجی فيروزها داده اند. حاجی فيروزها هم مانند آتش افروزها لباس سرخ يا رنگارنگ با زنگ و منگوله می پوشند و صورت و گردن را سياه می کنند، ولی بدون آتش و مشعل به خيابان می آيند و با ساز و آواز و زدن دف و دايره و رقص و شيرينکاری به استقبال نوروز می روند».

هاشم رضی در « نورزو، سوابق تاريخی تا امروز » در کشف ريشه های حاجی فيروز، نخست از رسم رکوب الکوسج يا کوسه بر نشين آغاز می کند که بر طبق آن مردی شوخ و بذله گو بر خری چوبين سوار می شد و در کوچه و بازار می گشت و رقص کنان اشعاری می خواند و از مردم انعام می گرفت.

اين رسم تا همين اواخر در ايران رواج داشت اما جنبه های تمثيلی آن فراموش شده بود و فقط شکل تفريحی آن بر جای مانده بود. سپس می نويسد: « … اين جنبه رسم، ويژه غلامان سياهی در روزگار ساسانی و دوره اسلامی بوده که ملبس به لباس های رنگارنگ شده و با آرايش ويژه و لهجه شکسته و خاصی که داشتند، دف و دايره می زدند و ترانه های نوروزی می خواندند. حاجی فيروزهای امروزه که مقارن نوروز و سال نو در کوی و برزن مردم را به طرب می آورند از بقايای آن رسم کهن است. با اين تفاوت که امروزه چون غلام و سياهانی نيستند که چنين کنند ديگران خود را سياه کرده و به زی آنان آراسته و تقليدشان می کنند».

جعفر شهری در « تهران قديم » حاجی فيروز را از بقايای سياهان دوره ارباب – نوکری و خواجه سرا نگهداری می داند و می نويسد: « به سبب خصی يا اخته بودن و بی مويی صورت و سياهی چهره اين غلامان و نداشتن برخی مخرج های صدا، مردم آنها را مسخره می کردند. بعدها لوطی های تنبک زن و دوره گرد و مطرب های رو حوضی اين غلامان سياه را برای سرگرم کردن مردم و سودجويی در دسته های خود و نمايش های رو حوضی به کار گرفتند. با از ميان رفتن غلامان سياه، بازيگران و مسخرگان با سياه کردن سر و صورت و پوشيدن لباس سرخ و برگرداندن زبان و لهجه، با نام سياه در نمايش های رو حوضی و حاجی فيروز در دسته های نوروزی آتش افروز و حاجی فيروز آشکار گرديدند.»

احمد شاملو نيز در کتاب کوچه، حاجی فيروز را ساخته و پرداخته سالهای اخير می داند و می نويسد در گذشته هر يک از متمکنان شهر غلام سياه يا خواجه ای را از اندرون خانه خود به شکل و هیأت آتش افروز يا حاجی فيروز کنونی می آراست تا آتش شب چهار شنبه آخر سال را بيفروزد.

محمود روح الامينی در « آيين ها و جشن های کهن در ايران امروز » در توضيح حاجی فيروز نخست از برگزاری مراسم مير نوروزی سخن به ميان می آورد و نامه ای را از علامه قزوينی در باره برگزاری مراسم مير نوروزی در بجنورد نقل می کند و سپس نتيجه می گيرد که « امروز کسانی را که در روزهای نخست فروردين، با لباس های قرمز رنگ و صورت سياه شده در کوچه و گذر و خيابان می بينيم که با دايره زدن و خواندن و رقصيدن مردم را سرگرم می کنند و پولی می گيرند، بازمانده شوخی ها و سرگرمی های انتخاب « مير نوروزی » و « حاکم پنج روزه » است که تنها در روزهای جشن نوروزی ديده می شوند، نه در وقت و جشنی ديگر، و آنان خود در شعرهايی که می خوانند، می گويند: حاجی فيروزه، عيد نوروزه، سالی چند روزه ».

منبع : BBC Persian
پ.ن:

- حاجی فيروز نماد کدام اسطوره است ؟
- از سياه کردن صورت «حاجی فيروز» خودداری کنیم(دکتر اسماعیل نوری علا)

دسته‌ها: عکس · عکس های من
بر چسب ها: