محتوای فوریه 2008
تنها یکی از مشکلات عکاسان خبری
فوریه 28, 2008 · یک نظر بنویسید
دستهها: عکاسی · مونولوگ · کتاب
بر چسب ها: فتوژورنالیسم, محمد صیاد, نیویورک تایمز, هاسلبلاد, کتاب, دوربین دیجیتال, عکاسی, عکاسی خبری
این عشق است که آدم را اسب می کند
فوریه 27, 2008 · یک نظر بنویسید
فکرش را هم نمیکردم که روزهای زیادی به تنهایی مراقب اردک ها بوده ام، هیچ احساس مالکیت نمیکردم.انگار گلچهره از روز اول سهم داشته است. احساس می کردم جوجه ها مال هر دوی ماست، اصلا مال اوست و من هم می توانم لذتشان را ببرم. هنوز نمی دانستم عاشق شده ام و این عشق است که آدمی را بخشنده می کند.
*
شنیده بودم شاه عباس با اسب از پله های مارپیچ عالی قاپو بالا می آمده است.
حالا من اسب شده بودم واز پله هابالا می جهیدم و شیهه می کشیدم.حتی یک بار شاه عباس را چپه کردم بر پله ها.
گلچهره غش کرده بود از خنده. تا او می خندید، از اسب بودن خسته نمی شدم.در تمام کاخ عالی قاپو، انگار فقط من بودم و او، هیچ کس دیگر نبود انگار، نه خانواده ی او، نه خانواده من، انبوه جمعیت مسافران نوروزی هم نبودند انگار.فقط من بودم و او انگار، همه ی دنیا مال ما بود.
در اتاق های تو در توی بالای کاخ، در خیال من، گلچهره شده بود یکی از آن معشوقه های مینیاتوری نازک اندام جام به دست نقش دیوار، و من یکی از آن عاشقان شیدای پریشان زلف که می خواست جام از دست معشوق بستاند.
وقتی گلچهره پرسید آن جا کجاست؟ از نقش دیوار کنده شدم و به “آن جا” نگاه کردم که حیاط زندان شهربانی بود و از بالای کاخ دیده می شد. زندانی ها که در آفتاب بهاری پرسه میزدند، که از بالا چقدر کوچک می نمودند.
وقتی از پلکان مارپیچ پایین می رفتیم، گلچهره خواست باز اسب شوم. شدم.
به خاطر خنده ی او حاضر بودم خود خود اسب بشوم.
هنوز نمی دانستم عاشق شده ام و این عشق است که آدم را اسب می کند.
*
در ظریف ترین آبی زار جهان گم شده بودیم. من او را گم کرده بودم. فریاد زدم: گلچهره!صدایم به سقف بلند و مدور زیر گنبد مسجد شیخ لطف الله خورد و پژواک نام او مانند موجی معطر برگشت و خورد به صورتم، نه یک بار، نه دوبار، …. وقتی امواج پژواک نام او همه ی وسعت آبی زار را عطرآگین کرد، از پشت ستونی حجیم سرک کشید. بعد آمد کنار من و رو به بلندای سقف، با صدای بلند گفت: “من اینجام!”
و او آن جا بود، کنار من. باز نوبت من شد، فریاد زدم: گلچهره!
…. و هنوز نمی دانستم این پژواک عشق است.
(کودکی نیمه تمام – کیومرث پوراحمد)
دستهها: ادبیات · عکس های من · مونولوگ
بر چسب ها: کودکی نیمه تمام, کیومرث پوراحمد, عکس, عشق
یعقوب یادعلی را فراموش نکنیم
فوریه 26, 2008 · تا کنون 2 نظر داده شده
â Ø¨ÛâØ¨ÛâØ³Û: Ø¯ÙØ³ØªØ§Ù ÛØ§Ø¯Ø¹ÙÛ ÙÚ¯Ø±Ø§Ù Ø¬Ø§Ù Ø§Ù ÙØ³ØªÙد.
دستهها: ادبیات · عکس های من · عکس و خبر
بر چسب ها: یعقوب یادعلی, آداب بی قراری, داستان, عکس
فردین واعظی، عکاس افغان
فوریه 26, 2008 · ۱ دیدگاه
ه از فردین بیوگرافی درستی و درمانی پیدا نکردم. فقط می دانم متولد ۱۹۸۱ در افغانستان است و همزمان با حضور طالبان در افغانستان عکاسی را آغاز کرده و ظاهرا در مدرسه عکاسی آینه -که زیر نظر رضا و منوچهر دقتی اداره می شود- عکاسی دیجیتال و خبری را آموخته است. در حال حاضر هم با نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد همكاری میكند.دستهها: معرفی عکاس
بر چسب ها: فردین واعظی, افغانستان, عکاس, عکاسی
تاریخ
فوریه 25, 2008 · یک نظر بنویسید
همیشه تصورم از تاریخ،
گردباد هولناکی بود معطر به بوی تعفن پلنگهای مرده،
سرداران و شمشیرهاشان برای ابد تفکیک ناپذیر گشته اند.
(حسین پناهی)
دستهها: تاملات
بر چسب ها: تاریخ, حسین پناهی
چرخ و فلک
فوریه 24, 2008 · یک نظر بنویسید
چرخ و فلک می خواستیم، فلک نصیبمون شد
ساده ی ساده بودیم کلک نصیبمون شد
دنبال یه حقیقت، تو آینه ها می گشتیم
اما تو قاب گریه، ترک نصیبمون شد
(یغما گلرویی)
دستهها: به ری را
بر چسب ها: فلک, یغما گلرویی, ترانه
از سن خوان زاپاتا تا تهران احمدی نژاد
فوریه 24, 2008 · ۱ دیدگاه
دستهها: تاملات · عکس · عکس و خبر
بر چسب ها: مکزیک, معلمان, دستگیری, سرکوب, عکس
خان عمو
فوریه 23, 2008 · یک نظر بنویسید
خان عمو میگه:
«قرار بود زنهای ما توی آشپزخونه، کلفت باشند، توی رختخواب، فاحشه و توی خیابون پرنسس. اما نمی دونم این آخوندا چیکار کردن که جای همه چیز عوض شد. حالا زنهامون توی آشپزخونه پرنسس اند، توی رختخواب، کلفت و توی خیابون ها، فاحشه.»





